تبليغاتX
ممنوعه

 

کارتن ها را بسته ام. پاییز که بشود از این خانه اسباب کشی می کنم.

این آخرین ممنوعه ای است که در این خانه می نویسم و بعد؛ در خانه را قفل می کنم و می روم پی ساختن خانه جدید. این آخری سهم توست. سهمت را بخوان و امیدوار باش که امیدوار بمانم به بودنت. به ماندنت. به ماندنم.

و من همه آرزویم این بوده که از این سرگردانی بیرون بیایم. از این سرگرانی شاید. که بدانم که دانستی خواستنم را. که بدانم باورم کردی. که این قدر دانستن دستور زبان عشق تو سخت نباشد برایم. که من مدام حس نکنم نمی فهمم و نمی فهمم و نمی فهمم که بعد؛ گیج که می شوم حس نکنی نمی خواهم و وا داده ام و بریده ام.

می دانم.

سخت است که بخواهی دیگران همان گونه که هستی بفهمند تو را. همان گونه که می خواهی باشی بخواهند تو را. اصلا فهمیدن کار سختی است. فهمیدن اویی که دوستش داری سخت تر. نتیجه فهمیدنت این می شود که آن گونه که می خواهی؛ دوست داشتنی ات را می بینی نه آن گونه که هست. می خواهم این جا به خودم و خودت( به خودمان یعنی) قول بدهم که آن گونه که هستی دوستت خواهم داشت نه آنگونه که روزگاری می خواستم باشی. حالا هستی ات را به همین سر و شکل آرام عصبی مزاج مهربان پذیرفته ام. تو هم مرا به همین شکل گندی که هستم بپذیری؛ تا هستم ممنونت خواهم بود و اگر نپذیرفتی هم.......... نپذیرفتی دیگر. دوستت خواهم داشت اما نه زیر یک سقف. نه به اسم یک تن. می فهمی دیگر. نه؟

 پ.ن: دیگر نمی شود فکر کرد این جا خانه آدم است وقتی برای باز کردن در خانه ات کلید که نداری هیچ باید هر روز به کلید ساز زنگ بزنی؛ گیریم اسم این یکی فیلتر شکن باشد. خانه ای را که با فیلتر شکن باید خانه نامیدش برای همیشه قفل کردنش بهتر. خانه ای تازه ساختن بهتر.

خواستید؛ تبر به ریشه ها هم می توانید بزنید.

نیسمی که می وزد آبستن جوانه های کوچک خواستن ماست.

حواستان به بهار و شکوفه ها نبوده است.

عزیز تر از جانم؛ روزهای زیادی مهمان این خانه بودی. روشن می کنی کلبه ای را که قرار است بسازم اگر باز هم گذری کنی و سلامی و تسلی ای( تو بگو مرهمی) بر روزهایمان که این روزها عجیب هم رنگ هم شده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:31 توسط مهرگان |


 

بابت همه آن خیابان های طولانی پر از شور و دل دادگی؛ بابت شش سال پای همه پیاده رفتن های پر از امید و انتظار؛ بابت تابستان که فصل مشترک هردومان بود……… سخت است یک چشم بر هم گذاشتن و رو برگرداندن بابت نفس کشیدن در هوایی که دکتر محبوب تو برایم( برایمان) سخت کرده.شاید یادم رفته بود این هوا جز سرب و گلوله از کودکی عیدانه دیگری برایم( برایمان) نداشت.

از آن هایی نبودم و نیستم که مدام پی حقیقت زندگی نویسنده های محبوبم باشم تا پی رنگش را توی داستان ها و قهرمان هایشان جستجو کنم. بدم می آید بروم ته زندگی خصوصی آدم هایی را در بیاورم که قهرمان های محبوب مرا آفریده اند. می خواهم قهرمان هایم همان گونه که من می خواهم؛ یا فکر می کنم نویسنده می خواهد قهرمان بمانند. این توهم را بر من بپذیرید که فکر کنم همه نویسنده های محبوب من؛ آزادی خواه و برابر اندیش بوده اند و هستند. رنگ عوض نکرده اند پیش و پس از انتخابات و زندان و اعتراف و گذر سال ها و قرن ها حتی. با این همه پس از انتصابات  بیست و سوم خرداد؛ من ماندم و دوستانی که روزهایی آدم خوب های داستان من بودند و خیلی هاشان برایم سمبل چادری با ایمان و پسر معتقد که بعد از آن خرداد عجیب؛ دیگر نه می شناختمشان نه دوست داشتم بشناسمشان. به مردمان غریبه ای می ماندند که به مرد غریبه ای دل بسته بودند. غریبه ای که با اعتماد به نفس احمقانه ای ما را هیچ می پنداشت( هیچ می پندارد)؛ خس و خاشاک. مانده ام چه کنم با آدم هایی که برایم در حکم همان نویسنده های داستان های محبوب من اند. این بار اما؛ حقیقت زندگی هاشان بی اینکه بخواهم عریان شده پیش رویم. مانده ام با این عورت بی ستر چه کنم.

……………………………………………………………………………

پ.ن: نمی دانستم هنوز هم معلم مدرسه هستی یا نه. نمی دانستم هنوزهم اینترنت پر سرعت و فیلتر شکنت  به راه هست که ممنوعه را بدون فیلتر ببینی یا نه. بابت همین؛ چند خط اول که مال خود خود خودت بود را برایت اس ام اس کردم. باشد که بدانی؛ که بفهمی تا ابد نمی شود دیده نشد و ناراضی هم نبود. دوستی امان اما………. خدا کند سرجایش بماند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:23 توسط مهرگان |



هنوز آنقدر اعتماد به نفس برایم مانده که ذل بزنم در چشم هایت و بگویم:

هنوز بانوی اول اردیبهشتم.

................................................................................

هنوز هم آرزوی منی.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:37 توسط مهرگان |


خانه نو است، کار جدید است، درس تمام شده است، آدمها بیرون یک دایره‌ی دور ایستاده‌اند، چیزی نداشته‌ام امسال برای تکاندن حتی. تکانده‌ی تکانده ام. ساکن، راکد، بی‌صدا. انگار همه‌ی درونم را پیچیده باشم در یک بقچه‌ی ضخیم، گذاشته باشم کنج درگاهی ... تا بعد ... و هیچ هم پیدا نباشد کدام بعد...

نه. طمع نمی‌بندم. این عید دیگر عید نمی‌شود، این دل دیگر دل.

................................................................................................................

این پست را من آپ نکرده ام. من از چهل صفحه کاغذ خط خطی دو خط هم نتوانستم چیز بنویسم. از سرمه معذرت هم خواسته ام که پست دزدی کرده ام. بدجور زندگی من است این چند خطش.به هوای نوشتن آمدم کافی نت.حالا به عکس های اربیل نگاه می کنم که ساتیار برایم آف گذاشته و حس نوشتنم مرده انگار. شاید هم مال همین کافی نت نشینی است. من آدمش نیستم.

از همه امسال فقط چهارشنبه سوری اش به یادم می ماند.یعنی می خواهم که بماند. باقی رنج تن بوده است و سگ دو زدن برای پول و کاخ آرزوهایی که نصفه نصفه ویران می شدند.

حالا سال تازه لابد انگیزه های تازه هم دارد.

زندگی می کنیم.

سرمه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:36 توسط مهرگان |


 

بگذار سر به سینه من

تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این مپسندی

به کارش آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من

تا که بگویمت

اندوه چیست

عشق دام است

غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

……………………………………………………………………

وقت چیز خوبی است. یعنی انقدری باشد که آدم  بنویسد چهار میز رضوانه( حافظ نرسیده به چهار راه کالج)  درست درست درست آشپزخانه مادری است انگار. گرم و صمیمی و بی ادا و اصول؛ که آدم عاشق دستپخت خوب پاستایی اش و سس های خوش مزه اش می شود.

وقت چیز خوبی است انقدر که آدم بنویسد: تبریک آقای گرافیست و ممنون که دارید آنی می شوید که در داستان مهرگان انتظارتان می رفتJ مثل سرمه بخواهم بنویسم می گویم: برقرار باش مرد

وقت چیز خوبی است وقتی چشم انتظار مسافری و لابد بهترین خبر این است که مثلا پروازی که از امریکا بلند شده است و به آمستردام نشسته است؛ حالا در خاک تو فرود می آید. چهارشنبه وقت خوبی خواهد بود برای آمدن

وقت چیز خوبی....................................

پ.ن:

*حسرت یک دل سیر وب خواندن و یک دل سیر تر وب آپ کردن*

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 10:49 توسط مهرگان |


ارکیده  نمی دانم گله کرده است یا درد دل. جنس حرف هایش اما بیش تر بوی دلتنگی می دهد. نوشته اش درست شبیه آدم هایی است که حس نادیده گرفته شدن تا خود خود سیب آدم کوفتی اشان بالا می آید. که هر روز سرکار می روند و با این و آن سر و کله می زنند و باز هم شب که خانه می آیند زندگی مثل آشغال یک هفته مانده توی آشپزخانه حالشان را به هم می زند بس که هیچ چیزش سر جایش نیست. حق هم دارد. منی که تا همین یک سال پیش رفیق فابریکش بودم و اگر روزی نیم ساعت سیم های تلفن را نمی جویدیم بی خیال هم نمی شدیم یادم نمی آید بار آخر کی حالش را پرسیده ام و این اصلا به معنای فراموش کاری من نیست( شاید هم فراموش کاری ما درست باشد؛ اما من دلم می خواهد فکر کنم مخاطب این پست تنها و تنها منم و بس) از زدن خوشی زیر دلم هم نیست. از پست های عاشقانه ای که گر وگر آپ می کنم هم نیست؛ یعنی اصل اصلش این جوری است که آن اوایل که مشکلات زندگی بدجور منگنه ام کرده بود دلم می خواست بنشینم و برای کسی که زبانم را بفهمد یا حتی نفهمد و فقط گوش بدهد حرف بزنم و بغض کنم و فکر کنم بعدش سبک شده ام؛ یک سالی که گذشت دیدم نه؛ انگار سر سازگاری بر نمی دارد کار این دنیا. یک ماهی است که به این نتیجه رسیده ام بی خیال. بی خیال حرف. بی خیال درد دل. اشک هم باشد بالاخره توی این خراب شده کنجی پیدا می شود که عالم و آدم دست از سرت بردارند و تو بمانی و خودت و چند قطره اشک و فکر کنی حالا سبک شده ای( که بعید می دانم اشک دوای دردی باشد یا مرهم زخمی) و این اصلا به این معنی نیست که نمی خواهم حرف دیگران را بشنوم؛ دوست ندارم گاهی زنگی بزنم و فاطمه را به قهوه یا قدم زدنی از عباس آباد تا کاج دعوت کنم یا بگویم پایه نمایشگاه مطبوعات هستی دختر یا نه ؟ هنوز هم دوست دارم بنشینم پای باکره گی روح  پاکش و از روزهای خوش عاشقانه ای که جز تقدس چیز دیگری از آن یادم نمانده بشنوم و فکر کنم با همه غرغر هایی که می کند خدایا؛ گله هایش را نشنو که اگر بشنوی و بیاندازی اش توی هچل تن به دریا زدن و قدم زدن توی کویر زندگی آن هم بی پاپوش طاقت به خاک رسیدنش را ندارم. این که نمی خواهم کسی را ببینم یا بنشینم پای درد دل کسی؛ نه مال کار مدیریت کردن آن انبار و چاپخانه کوفتی توی آن سر شهر است؛ نه از درد بی درمان سین. الف است؛ نه اوضاع بی سامان این زندگی کوفتی؛ نه از دیسک کمر مامان که ناله هایش گاهی تا خود خود صبح نمی گذارد چشم روی هم بگذاری؛ نه از تنهایی است؛ نه از قسط و وام و روزهایی که زود شب می شوند و شب هایی که دو ساعت خواب بی دغدغه را بر تو حرام می کنند نه از..................... دیشب به وحید هم گفتم.رک بگویم من یکی بریده ام. حرف طاقتی است که زیر بار زندگی طاق شد. حرف مردی بود که به زندگی سابقش پسش دادم. حرف زندگی پس از او است که جز سگ دو زدن مدام و دختری که دیگر نمی خندد چیزی برایم باقی نگذاشت. اگر صدایی از من در نمی آید از خوشی نیست دوست جان عزیزم از بدبختی هم نیست. از این است که این خدای مهربان دو دوتا چهار تای ساده ریاضی هم سرش نمی شود و گاهی بعضی ها را با بعضی چیزها عوضی می گیرد و نمی دانم چی درباره بعضی ها فکر می کند وقتی.........................

با همه این حرف ها شاید حق با تو باشد.  اگر زندگی امان را با هم تقسیم کنیم حداقلش این است که سختی هایش کمتر نصیبمان می شود؛ عمر شادی هایمان هم که از اول چیز دندان گیری نبوده است که نگران تکه تکه شدنش توی تقسیم زندگی شویم.

این که توی دفترچه تلفن گوشی ات اسمی را پیدا نمی کنی که گوش شنوای حرف هایت باشد را بگذار به حساب دوست هایی که نمی خواهند بغض نشکسته صدایشان شب تنهایی هایت را یلدایی تر کند.

پ.ن: حرف که زیاد است اما آقای نماینده بیمه ساعت دو تشریفش را می آورد برای برآورد خسارت کارگاه و هر آن اگر آرش خان سر و کله اش پیدا شود می تواند تا یک ماه سوژه تفریح داشته باشد اگر مسئول سرتق کارگاه را سر پست آپ کردن مچ گیری کند. فقط این که من هنوز یه کیک بستنی طلبکارم از شما. این از این:) 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:4 توسط مهرگان |


 

من.تو. تار شهناز. صدای محو سوختن هیزم ها در آتش. غروب برفی آخرین نفس های پاییز. عمارتی رو به تنهایی.زندگی پیش روی من.

- چراغ ها رو خاموش کنم؟ نمی ترسی از تاریکی؟

- وقتی تو باشی نه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:13 توسط مهرگان


به خاطر خدا

گاهی.....

فقط گاهی اینقدر گند نباش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:38 توسط مهرگان